به گزارش پایگاه خبری دیده بان ترشیز ، دلنوشته دانش آموز غزل عرب احمدی ،کلاس ششم مدرسه فرهنگ فرازمند شهرستان کاشمر، بعنوان منتخب به شرح زیر منتشر میگردد؛
سلام آقا جانم، از اینکه باید زین پس بگویم آقای شهیدم ، با اینکه ته دلم یک آن خالی میشود و غمی به سنگینی کوه بر قلبم سنگینی میکند ولی در عین حال یک افتخار شیرین، وجودم را در بر میگیرد. افتخار به استقامت و ایستادگی ات آقا جان که به همگان بگویم دیدید ما درست گفتیم ، افتخار به داشتنت آقا جانم که حافظ و حامی بودن را ثابت کردی در عمل نه به لفظ.
آقای شهیدم ، منِ دانش آموز ، امروز بیشتر مصمم شده ام که باید با قدرت پیش روم چون به شما و به انقلابم قول دادم. روزیکه خبر شهادتت رسید و من به پهنای صورت اشک ریختم ، با بغضی در گلو اما عزمی استوار ، قول دادم تا پای جان ، پای آرمانها و خواسته هایت بمانم. قول دادم قوی و با اراده درسم را بخوانم، قوی و خوب پیش روم تا روزی با افتخار بگویم من دختر ایران سید علی ام . و قول دادم تقاص اشکهای گرمم را با درس خواندن و پاک بودن و فاطمی زندگی کردن ، بدهم تا از یاس دشمن خونخوار دلم خنک شود.
آقای شهیدم ، فقط یک آرزو داشتم و آنهم دیدار شما بود ، که دیگر نمیدانم با این چه کنم . آخه برای این آرزو خیلی تلاش میکردم ، مثلا می نوشتم و شعر میخواندم که بهانه حضور در محضر مبارک شما باشد ، در مجامع خبری بعنوان خبرنگار افتخاری دانش آموز شرکت میکردم که بهانه ای شود ، چند بار برایتان نامه نوشتم ارسال کردم که مرا دعوت کنند ، ولی نشد که نشد ، و این داغ بر دلم ماند . نمیدانم الان به عشق شما چه خصیصه هایی را پررنگ کنم تا شما خوشحال شوید و به خوابم بیایید. آخه یجیزی بگم ؟ پدرم هر وقت حاجتی داشت و گره به کارش می افتاد ، گرچه من در عالم بچگی متوجه نمیشدم، ولی اگر صبح بلند میشد و با صلوات و شادی خانه را پر از شور شوق میکرد، و میگفت خدا رو شکر ، خدارو شکر ، این یعنی دیشب خواب حضرت آقا را دیده و تعبیرش هم این بود ” خواب آقا را دیدن حاجت روایی یه”
اینو سالهاست پدرم اعتقاد داشته حتی قبل از تولد من ، یا شاید بگویم از کودکی تا کنون ، و چه خوش لحظاتی بود لحظه شوق پدر از حاجت گرفتن از حتی به خواب آمدن “پدرایران” و حامی مهربان یعنی آقای شهید. و حال که قصه خواب دیدن و اعتقاد پشتش را گفتم ، پس به خوابم بیا تا همه دردهایم مداوا ، دلتنگی ام رفع و حاجاتم روا گردد آقا جانم.
آقا جان شهیدم ، چقدر کلمه شهید و شهادت برازنده تونه وقتی میدانم که شما هم آرزوی شهادت داشتید همواره و چقدر دلشادم از اینکه به مراد دلت رسیدی ، ولی باز دلتنگم و غمین از نداشتنت ، از اینکه از بیانات ارزشمندتان بی نصیبیم ، یادم می آید دعای پایان سال ، شعار آغاز سال ، بیانات ارزشمندتان در زمان های اضطرار که روحمان را جلا میداد از زبان شما با آن صلابت شنیدن داشت و همه ما منتظر بودیم و حال محرومیم.
گرچه فرزندتان ، رهبر جدید و عزیزمان هم نسل پاک شماست ، و ما باز هم خوشحالیم از داشتن ایشان ، ولی آقا جان غم نبودنت گاهی به تیزی خنجر ، خراشی بر روحم می اندازد که دعای شما ما را آرام خواهد کرد.پس دعایمان کن.
آقا جان من قول میدهم آنگونه باشم که روح بلند شما راضی و خشنود باشد ، شما هم برایمان دعا کن و نگاه لطف و محبتت را از جامعه ایران و ایرانی بر ندار که سخت به نظر و لطف شما محتاجیم.
آقا جان ، گرچه روزهای آخر وداع را سپری میکنیم ، ولی تا همیشه در قلبمان زنده و پاینده ای .
به قلم : غزل عرب احمدی










ثبت دیدگاه